
دوباره سكوت,
دوباره تنهايي,
دوباره من ويك دنيا خاطره دوباره تنها شده ام دوباره دلم تنگ است
به اندازه غم يك گل پژمرده, به اندازه
سوز وتب يك دشت باران نخورده, به اندازه اندوه يك مرغ قفسي
دوباره صورتم نم اشك را حس كرد
دوباره باران را به انتظار نشسته ام
دوباره درد را به مداوا نشسته ام
دوباره دلشوره به دل نهفته ام
دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم
دوباره دلم هواي تو را كرده
دوباره دلم هواي تو را كرده...
+ نوشته شده در جمعه 28 بهمن1384ساعت 6:48 قبل از ظهر  توسط ستاره
|

Valentine همه عاشقا مبارك
+ نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن1384ساعت 3:43 بعد از ظهر  توسط ستاره
|

در شهري بنام عشق رشته كوهيست بنام "محبت"
در اين رشته كوه رودي جاريست بنام "صفا"
اين رود به آبراهي مي ريزد بنام "وفا"
بالاخره به آبگيري مي ريزد كه نام تلخ وشومي دارد
بنام "جدايي"



+ نوشته شده در شنبه 22 بهمن1384ساعت 6:33 قبل از ظهر  توسط ستاره
|

تنهايي 
روزها وماه ها پي در پي مي گذرند ولي چشمان من نگران وحيران به
در دوخته شده اند هنوز دل درد مند من به اميد زنده است.انتظار حديث
مكرر زندگي من است. انتظار ميوه درخت پير و فرسوده تنهايي من
است. تنهايي را بارها وبارها با سه انگشت غم لمس كرده ام و هر بار
خود را تنهاتر از پيش يافته ام گفتگو هاي من وتنهايي پايان ندارد. در
لحظات سرد وبي روح تنهايي آرزوهاي شيرين ومحال من جان مي
گيرد. چشمهايم را مي بندم تا تنهايي را از ياد ببرم. آرزوها جامه عمل
مي پوشند و لحظه به لحظه رنگ عوض مي كنند. من درمانده از اين
همه دلتنگي چشمهايم را مي گشايم و چيزي نمي يابم جز تنهايي و
سكوت واين سكوت سنگين با جاري شدن حرف هاي نهفته دلم مي شكند
و چه با شكوه است لحظه به زبان آوردن غم درون ...
+ نوشته شده در شنبه 15 بهمن1384ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط ستاره
|

"بگذار بگويم"
بگذار بگويم كه سالهاست من مرده ام سالها ست كه فقط در بين زنده گان نام
زندگي را با خود يدك مي كشم.
بگذار بي پرده بگويم سالهاست غروب كرده ام بگذار نهفته اي از درونم را برايت
آشكارسازم.
بگذار بگويم مردمان عجيب اين شهر غريب سالهاست عشق را به آتش كشيده اند.
سالهاست كه محبت را به اسارت گرفته ا ند و صداقت را در آتش افكنده اند .
بگذار بگويم كه اين نا مردان آرزو را زنده بگور كرده وا ميد را خفته و به خاك سپرده ام.
"آه" از چه بگويم. دلم در حسرت ا ميد فردا مي تپد. بغضم در حسرت يك فرياد بلند به
سر مي برد .
اي كاش مي شد فرياد كرد غم درون را .
اي كاش مي شد با صداي بلند عشق را رسوا كرد .
اي كاش مي شد به همه گفت : بد بختي را ...
ا ما نه بگذار مردم در اين انديشه با شند كه من خوشبختم حدا قل ظاهرم اين را نشان مي دهد .
+ نوشته شده در یکشنبه 9 بهمن1384ساعت 11:23 بعد از ظهر  توسط ستاره
|

عشق ايستادن زير باران و خيس شدن با هم نيست
عشق آن است كه يكي براي ديگري چتر شود
وديگري هيچ وقت نفهمد كه چرا خيس نشده.



+ نوشته شده در جمعه 7 بهمن1384ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط ستاره
|
روزگار به عاشق ها حسد مي ورزد . از اين رو كاري مي كند به هم نرسند .
اگر هم برسند كاري مي كند از هم جدا بشوند .
اگر هم نشوند كاري مي كند از هم سير بشوند .
اگر نشوند كاري مي كند كه جدا بيقتند .
اگر نيفتند كاري مي كند بميرند ...
" روزگار خيلي حسودي داريم "



+ نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1384ساعت 0:58 قبل از ظهر  توسط ستاره
|
واژه هاي بي كلام
واژه هاي بي كلام هميشه در دستان من از غربت يك تكيه گاه در عذابند... .
اگر يارم هستي بگو تا به سوگواري لحظه هايي كه دل را به تو سپرده بودم ننشينم... .
اگردوستم داري بگو تا هر آنچه در دل دارم با نگاهي تقديمت كنم بگو تا آتش وجودم
بر زندگيت زبانه نكشد... . دستم را بگير " زخمي نيست " خسته است " خسته ودربدر
به دنبال دستان تو مي گردد ... آه ... كه گاهي چقدر از هم دوريم چقدر غريب... .
صداهايمان عذاب آور است چقدر مردن زيباست هنگامي كه مي فهمي تمام
دلبستگي هايت فرسنگ ها دور از واقعيت خيال تو بوده اند ... تو كه هستي؟! انسان.
من چه هستم ؟! انسان تفاوت ؟!! آدميت ... و من در نزول آيه هاي انسانيت و
بوته هاي جاودانه لحظه هاي صداقت مي گريم ولي آيا اشك هايم قادر به بيان
واژه هاي بي كلامي خواهند بود هنگامي كه تنها زوج غريب چشماني خيس درآينه به
آنان مينگرند .
+ نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن1384ساعت 8:10 قبل از ظهر  توسط ستاره
|
فرياد از جدايي
بعد از رفتنت دلم پژمرد ... نمي دانم چرا رفتي كجا رفتي؟
ولي بعد از رفتن انگار كوهي از تنهايي ترك برداشت
بعد از رفتنت ديگر دلم هم براي ماهي هاي سرخ در تنگ
بلور نمي سوزد چرا كه آنها خوشبختي شان را در سايه
يكديگر حس مي كنند.
اي بي وفا كاش وقت رفتنت با يك سيلي گونه ام را
مي سوزاندي تا سوزش اين جدايي ملال آور نباشد با اين همه
برگرد. هنوز محتاج توام گرچه بي وفايي كردي امّا اقاقي ها
به دست نوازشگرت محتاجند وپنجره ها بوي تو را دارند
برگرد... 
+ نوشته شده در شنبه 1 بهمن1384ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط ستاره
|